تبليغاتX
Harry Potter For Ever

Harry Potter For Ever

هری پاتر برای همیشه

+ نوشته شده در  ساعت   توسط DracO MalfoY 

فن فیکشن چیست ؟

فن فیکشن یا Fanfiction در لغت به معنی آثار طرفداران است. این کار به این صورت است که طرفداران کتاب یا پدیده ای (مثل هری پاتر) با استفاده از شخصیت ها، ماجراها و فضاهای داستانی اثر، به دست خودشان، داستانی متفاوت می نویسند.
مثال آن، نوشتن کتاب هفت توسط عده ی بیشمار طرفداران کتاب هری پاتر یا آثار غیر رسمی طرفداران مثل کتاب های هری پاتری است.
حالا در این بخش می توانید دست نوشته ها و داستان های نوشته شده ی هری پاتری خودتان را در این قسمت برای ما بفرستید، تا در معرض دید بقیه قرار گیرد.
عشق تير خورده!

یکی بود یکی نبود
یه روز در اثر اشتباه فاج مشنگها تونستن جادوگرا رو ببینن و از اونجایی که دیگه هاگوارتز جای مناسبی نبود بروبچ به دنیای مشنگا اومدن. همین طوری که داشتن آهنگ دنیا دیگه مثل تو نداره رو می خوندن قطار نگه داشت و گفت : اوووووو چه خبرتونه؟ مگه عروسیه ننتونه؟ همه یک صدا گفتن نه عروسیه مک گونگال و دامبلدوره ! خلاصه همه صوووووت کشیدنو بادا بادا مبارک بادو خوندن
القصه تا ایتکه رسیدن به ایستگاه همین جور که تلک و تلک می اومدن ماموران گشت ارشاد بهشون شک کردن خلاصه شروع کردن به گشتن دختراکه خلاصه از چو تونستن یه پوشک بچه از فلور 3 عدد شیشه ی شیر و از هرمیون سه لنگه جوراب پیدا کردن .(به کسی نگین ما که میدونیم ماله کیا بوده جورابا ولی خداییش این هرمیون ما دزد نبود که ) کشف و ضبط شد . حالا پسرا جدی نگیرن چون از اونا رو هم گشتن. !!! از طرفی وقتی عمو ورنون و دادلی اومده بودن هری رو ببرن خونشون چشه از حدقه دراومده ی دادلی افتاد به چو ... و دیگه یه دل نه صد دل عاشقش شد. هری که دیگه داشت می ترکید رفت برگرده بره سدریگو پیدا کنه که با هم زار بزنن (( مال زمانیه که مرحوم سدریگ زنده بودن . برای شادی روحشون صلوات)) دید ای دل غافل سدریگ از سه جهت بین رومیلدا و کتی و آلیشیاست در محاصره است . هری هم از همه جا مونده شد و رفت سراغ هرمیون که دید بله چه مثلث عشقی ی ی ی ی!!!! خلاصه زار زار شروع کرد به گریه کردن که جینی ( خداروشکر فارغ اومد) پیشش و گفت که مایکل و لونارو با هم دیده ( جا داره ما به سلیقه ی کرنر خان تبریک بگیم ) خلاصه هری هم از تنهایی درومد. دامبلدور هم که دید بله سرش بی کلاه مونده داد زد که اووووی چه خبرتونه؟! دادلی که دیگه از شدت ترس چوی بیچاره رو داشت خفه می کرد چو هم داشت طبق معمول اشک می ریخت . خلاصه اینجا همه به یه نون و نوایی رسیدن الا این کلاغ سیاه ما که براش دعا می کنیم یه کلاغ سفید گیرش بیاد
آمین!

هري پاتري در بارسلونا

يک روز هري پاتر که تازه يازده سالش شده بود ، داشت ايميل هايش را چک مي کرد که ديد از سه تا مدرسه ي جادوگري برايش دعوتنامه فرستاده اند . اين سه تا مدرسه " هاگوارت " ، " هات داگ " و " بارسلونا " بودند . هري دوست نداشت به هاگوارت برود چونکه بابا و ننه اش قبلا در آنجا درس خوانده بودند و او دوست داشت يه مدرسه ي جديدي برود . هات داگ هم مدرسه ي خوبي نبود . اما بارسلونا يک مدرسه ي عالي و با امکانات زياد بود که مديريتش هم رونالدينيو بر عهده داشت.
هري داشت از پله ها پايين مي رفت تا به بابا و مامانش بگويد که مي خواهد به بارسلونا برود که برادرش دادلي را که ده سالش بود ، ديد . يکي زد تو شکم دادلي ، بعدش هم فحش داد و فرار کرد .

تابستان تمام شده بود که هري به اسکله رفت و بليط رفتن به بارسلونا را گرفت . روي بليط نوشته شده بود اسکله ي 7/376 . هري مانده بود چه کار کند که يکدفعه و به طور کاملا ناگهاني و خيلي غير منتظره و بسيار عجيب و اندکي غريب ، زخمش درد گرفت .

پيشانيش را پايين آورد و با دست محکم گرفت و فشار داد تا دردش کمتر شود که در اين هنگام چشمش به پايين بليط افتاد که نوشته شده بود براي رفتن به اسکله ي376 /7 بايد رو به روي ديوار بين اسکله ي 377/7 و اسکله ي 378/7بايستد و سه مرتبه سريع بگويد " شيش سيخ جيگر ، سيخي شيش گاليون " تا چشم هايش قوي شود و بتواند اسکله ي مورد نظر را ببيند .

هري اين کار را کرد و بعد سوار زير دريايي فوق سريع السير بارسلونا شد .
بعد از يک ساعت و 54 ثانيه ديد که زير دريايي روي يک خشکي فرود آمد و لنگر انداخت . وقتي که بچه ها پياده شدند ، فهميدند که روي خورشيد قرار دارند و مي توانند کره ي زمين را که يک ساعت و 54 ثانيه پيش بر رويش قرار داشتند را ببينند .

هري داشت با خودش مي گفت : (( چرا اين خورشيد ما رو جِزقاله نمي کنه ؟ )) که يکدفعه دختري که اسمش هرميون بود گفت : (( چونکه اين خورشيد نيست و فقط تصوير خورشيد رو منعکس مي کنه و من اينو تو کتاب تاريخچه ي بارسلونا خوندم ))

رون ، پسري که هري در زير دريايي با او آشنا شده بود ، تو گوش هري گفت : (( اين
دختره به مدرسه ي بارسلونا هم که ميايم ولمون نمي کنه و چقدر به ما فخر مي فروشه و من ازش بدم مياد . اما نمي دونم چرا رولينگ گير داده بهم تو کتاب هاي بعدي با اين دختره ازدواج کنم . )) هري تا اين حرف ها را شنيد ، رفت تو قلعه ي بارسلونا .


در آنجا بچه ها به چهار گروه " پ ها " ، " پ . ع ها " ، " د ها " و " د . ع ها " تقسيم مي شدند که مخفف " پسرها " ، " پسر عينکي ها " ، " دخترها " و " دختر عينکي ها " بود .

هري موقع گروه بندي عينکش را در آورد و جزء گروه " پ ها " و هم گروه رون شد . بعدا که رونالدينيو ( مدير مدرسه ) فهميد که هري عينکي بوده و خودش را به " پ ها " قالب کرده ، گفت : (( به علت اينکه اسم هري پاتر در گروه " پ ها " ثبت شده ، ديگه نميشه کاري کرد ، اما به جاش 114/56 امتياز از " د . ع ها " کم مي کنم تا روي اسنيپ کم بشه و ديگه هري پاتر از اين غلطا نکنه . ))

همه داشتند از حرف رونالدينيو تعجب مي کردند که يکدفعه شب شد و انعکاس نور خورشيد قطع شد . صبح زود هري در سالن خصوصي " پ ها " خوابيده بود که يکدفعه با صداي رونالدينيو که داشت از تو بلندگو اذان صبح مي گفت ( ! ) بيدار شد .
يک هفته بعد هري داشت ايميل هايش را چک مي کرد که ديد مامانش برايش پست الکترونيک زده و نوشته که اگه امسال شاگرد اول بشي ، برات اينترنت پر سرعت ADSL مي خرم .

هري هم کم نياورد و آن سال شاگرد اول شد و روي هرميون را هم کم کرد . او در کلاس " چگونه در اينترنت از جادو استفاده کنيم " نمره ي الف گرفت و به همين خاطر به او يک جارو دادند که رون فکر مي کرد نيمبوس هزار و سيصد و هشتاد و چهاره ولي هري به او گفت که اين جارو تمامبوس هزار و سيصد و هشتاد و پنجه !

هري قبل از اينکه به خانه برود يک کتاب " هک جادويي در اينترنت " از دکه ي سر کوچه ي دياگون خريد تا در تابستان يک حالي به دادلي کوچولو بدهد .

وقتي به خانه رفت ديد که اينترنت پرسرعتش وصل شده ، پس معطل نکرد و رفت تو سايت ديوانه ساز و فن فيکشن و درباره ي داستان ما نظر داد . بعدش هم پريد روي تمامبوس و استارت زد و گذاشت دنده چهار و افسار جارو را کشيد و بعد با آخرين زورش رکاب زد و از خانه بيرون رفت و مثل لوک خوش شانس رفت تو غروب خورشيد !

هري پاتر و جدال مرگبار

فصل دوم
هیاهو در کوچه ی دیاگون

- هری من نفهمیدم جریان چیه، فقط خودمو زود رسوندم. اونطوری که تو صحبت کردی من خیلی ترسیدم.
این هرمیون بود که دو دقیقه ی پیش رسیده بود و عمو ورنون خیال نداشت او را به درون خانه اش راه بدهد. اما وقتی هرمیون چوبدستی اش را بیرون آورد و اعلام کرد که به سن قانونی رسیده است عمو ورنون و خاله پتونیا به او اجازه ی ورود دادند یا به عبارتی دیگر مجبور به این کار شدند و او با عجله به طبقه ی بالا آمده بود اما هنوز صدای جر و بحث های عمو ورنون از طبقه ی پائین می آمد.
- هری بهم میگی چی شده یانه؟ برای چی منو...
- به خاطر رونه.
- رون؟
- آره. می دونی فکر کنم اتفاق بدی واسش افتاده.
- اتفاق بد؟ چطور مگه؟
- خوب می دونی...

و هری تمام خوابش را برای هرمیون تعریف کرد. در چشمان هرمیون موجی از نگرانی به چشم می خورد. او با حالتی غیر عادی گفت:
- اما ... اما این حقیقت نداره اون دیشب برای من نامه نوشت و ازم خواست که چند روز زودتر برای عروسی بیل و فلور خودمو برسونم. این امکان نداره.
هری کمی فکر کرد، اصلا به یاد عروسی بیل و فلور نبود. اینقدر در افکار خودش غرق شده بود اینقدر اتفاق بد برایش افتاده بود که از اینکه چیزی مثل عروسی بیل و فلور را به یاد می آورد تعجب کرد.
هری گفت: من نمی دونم اما بهتر نیست که بریم و ببینیم که چه خبره؟
هرمیون با حرکت سریع سرش موافقتش را اعلام کرد و گفت: اما فکر کنم بودنت دیگه توی این خونه ...
- می دونم، می دونم خودم چند روزه که دارم بهش فکر می کنم. به نظر تو الان توی پناهگاه یه اتاق پیدا می شه که من بتونم...
- البته، من وسایلتو می فرستم اونجا. تو هم بهتره بری از خاله ات خداحافظی کنی. ممکنه که دیگه اونا رو نبینی.
- من ترجیح می دم این کار رو نکنم.
- اما... خوب بهتره واسشون یه نامه بنویسی.
هری قلم پرش را برداشت و شروع به نوشتن کرد.

خاله پتونیای عزیز از اینکه این همه مدت مراقب من بودید
ممنونم و امیدوارم که از این به بعد زندگی بدون سر و صدایی
داشته باشید. شاید دیگه نبینمتون.

خواهرزاده ی شما هری پاتر.

هری نامه را به دست هرمیون داد و او با یک حرکت چوبدستی اش همه ی وسایل هری را مرتب جمع کرد و داخل چمدانش گذاشت. هر چند که هری دیگر زیاد با وسایلش ور نرفته بود ( او در تمام این مدت فقط مشغول کابوس دیدن و تجزیه و تحلیل بود، راه هایی که ممکن بود او را به جان پیچ ها برساند) هرمیون چمدان هری را به پناهگاه فرستاد و سپس نامه ی هری را در گوشه ای از میز قرار داد و آن را طلسم کرد که هر کس که وارد اتاق شود حتما به وجودش پی ببرد. اما او زیاد مطمئن نبود که آن نامه به این زودی ها خوانده شود. سپس دست هری را گرفت و جسم یابی کردند.
***
دم در پناهگاه ظاهر شدند هری باز هم یاد دامبلدور افتاد، چقدر یاد دامبلدور در ذهنش مرور می شد. بوی گل مشام هری را پر کرد ناخودآگاه یاد جینی افتاد. چقدر دلش برایش تنگ شده بود. هرمیون در را باز کرد ظاهرا کسی درون خانه نبود دل هری هُری ریخت. نکند خانواده ی ویزلی از ماجرا خبردار شده بودند و خود را به رون رسانیده بودند. هری به هرمیون نگاهی انداخت ظاهرا او هم مثل هری فکر می کرد. صدایی شنیده شد کسی از طبقات بالا، پائین می آمد. هری و هرمیون دست بر جیب هاشان بردند و چوبدستی هاشان را محکم گرفتند. موهای قرمز رنگی در هوا موج می خورد و پائین می آمد. قلب هری آرام گرفت یا شاید وقتی آن موهای قرمز آشنا را دید تصمیم گرفت آرام گیرد.این جینی بود که از پله ها پائین می آمد.
- هری، هرمیون شما اینجا چی کار می کنید؟
جینی به سرعت به طرف هری رفت و دست هایش را گرفت و گفت: خیلی دوست داشتم قبل از اینکه بریم هاگوارتز ببینمت.
هری در چشم های جینی نگاه کرد احساس آشنایی او را در بر گرفت. هری با خود فکر کرد که امسال جینی بایستی بدون او به هاگوارتز برود. دوست داشت زمان در همان حال متوقف شود.
هرمیون گفت: جینی بقیه کجان؟ رون! رون که حالش خوبه.!
جینی لبخندی زد و گفت: نگران نباش اون حالش از من و تو بهتره. هری و هرمیون به هم نگاه کردند.
- پس الان کجاست؟
- اینقدر نگران نباش با فرد و جورج رفته کوچه ی دیاگون تا واسه عروسی بیل لوازم تهیه کنند.
- فکر نمی کنی الان خیلی زود باشه تا عروسی بیل و فلور دو هفته مونده.
- آره اما مامان خیلی نگرانه واسه همین دوست داره همه چیز مرتب و از قبل برنامه ریزی شده باشه. نمی دونی این روزا چه جوری شده.
- راستی چمدون هری رسید؟
- چمدون؟ نمی دونم احتمالا مامان قبل از اینکه بره اونو به اتاق رون برده. آخه همین چند دقیقه ی پیش با بابا رفت.
- اونوقت تو رو همینجا تنها گذاشتن؟
هری با نگرانی این را پرسیده بود. جینی با لحنی آرامشبخش گفت: نگران نباش قراره چارلی بیاد. الان دیگه باید پیداش بشه.
زنگ در به صدا در آمد. جینی پشت در ایستاد و پرسید: کیه؟
- منم چارلی.
جینی رو به هری و هرمیون کرد و گفت خوب حالا چه سوالی ازش بکنم؟ و در فکر فرو رفت اما قبل از اینکه هری یا هرمیون چیزی بگویند پرسید: خوب احمق ترین آدمی که می شناسی کیه؟
چارلی گفت: پرسی ویزلی همون پسری که دیشب اومده بود اینجا. من واقعا گاهی اوقات متاسفم که با اون نسبت برادری دارم. جینی می شه یه روز لطف کنی و طلسم ان دماغ خفاشی تو روش اجرا کنی؟
جینی خنده را سرداد و گفت درسته و در را باز کرد. چارلی لبخند زنان و در حالی که هوشیارانه چوبدستی اش را در دست گرفته بود از در وارد شد و گفت: اما من از کجا بدونم که تو یه مرگ خوار نیستی؟
جینی گفت: می تونی امتحان کنی.
- خوب کی بهت این طلسم مهیب ان دماغ خفاشی رو یاد داد؟
- معلومه. چارلی ویزلی.
لبخند چارلی گشادتر شد و وقتی که سرش را برگرداند با هری و هرمیون مواجه شد.
- اوه سلام هری خیلی وقته که ندیدمت. هرمیون از دیدنت خوشحالم.
هری به گرمی با چارلی دست داد. هنوز دست های چارلی پر از زخم و پینه بود. هری یاد سال چهارم افتاد، مسابقه ی سه جادوگر که او چهارمین جادوگر آن بود همان شبی که همراه هاگرید و خانم ماکسیم به ملاقات اژدها ها رفته بودند.
هری گفت: هنوز هم با اژدها ها سر و کله می زنی؟
- البته اما فعلا چند روزی مرخصی گرفتم کلی زحمت کشیدم تا تونستم مرخصی بگیرم، خودت که بهتر می دونی جریان اسمشونبر و اژدهاها همه رو ترسونده، واسه همین به ما ها به این راحتی ها مرخصی نمی دن.
هرمیون که حالتی غیر عادی داشت بی مقدمه پرسید: پرسی دیشب اینجا بوده؟
هری از این سوال هرمیون جا خورد چه چیزی او را به این موضع علاقمند کرده بود؟ جینی جای چارلی گفت: اوه آره پسره ی ابله. چارلی صندلی ای برداشت و پشت میز آشپز خانه نشست هری نیز همراه با او پشت صندلی ای دیگر قرار گرفت و جینی و هرمیون به هم کمک می کردند تا نوشیدنی کره ای برای همه حاضر کنند. چارلی گفت:
- دیشب سر شام اومده بود اینجا. مامان تعجب کرده بود آخه اون هیچ وقت به اینجا نمی یاد مگر اینکه کار مهمی داشته باشه.
جینی حرف او را اصلاح کرد و گفت: هر وقت اسکریم جیور اونو به خاطر کاری بفرسته.
هری لبخند زد و چارلی گفت: و خودت که بهتر می دونی همون حرف های صد تا یه غاز وزارتخونه ای. هری می دونی اسکریم جیور هنوز هم اصرار داره که تو به وزارتخونه کمک کنی.
هری این موضوع را فراموش نکرده بود. اسکریم جیور آخرین بار در مراسم تدفین دامبلدور با او حرف زده بود و هری برای دومین بار اعلام کرده بود که نوکر سر سپرده ی دامبلدور است. او هنوز هم به این حرف اعتقاد داشت گرچه دیگر دامبلدوری در کار نبود اما هری هنوز هم به این حرف خود اعتقاد داشت. هری پرسید: استن شاین بک رو آزاد کردند؟
جینی گفت: نه اما صداشو هم در نیاوردند تا شاید مردم فراموش کنن. آخه بعد از اون خبری که از قول تو تو روزنامه ها چاپ شد وزارتخونه ترسید.
هری گفت: چی؟
چارلی ادامه داد: راستی هری کارت عالی بود خوب تونستی...
در همین هنگام صدای دو تاق بلند جسم یابی در آشپز خانه پیچید. همه دست بر چوبدستی هاشان بردند.چارلی فریاد زد: پناه بر خدا. فرد، جرج، رون چه خبره مگه قرار نبود که توی خونه جسم یابی نکنین؟ این چه وضعیه که دارین؟
سه پسر به شدت نفس نفس می زدند و فرد گفت: حالا وقت... این حرفا... نیست.
جینی گفت: چی شده؟
رون نفس نفس زنان گفت: کوچه ی دیاگون... کوچه ی دیاگون... مرگ خوارها.
هرمیون دستش را جلوی دهانش گرفت. هری پرسید: مرگ خوارها توی کوچه ی دیاگون بودند؟
جرج جواب داد: آره چند تا از مغازه ها رو هم ریختن به هم و علامت شومو هم بالا فرستادند همه فرار می کردند اما مرگ خوارها به اونا مهلت نمی دادند. یه فاجعه بود عده ی زیادی نبودیم اما خیلی ها رو کشتن. دنبال ما هم کردند.
جینی متوحش شد. جرج ادامه داد: اما شانس اوردیم یارو پاش گیر کرد خورد زمین ما هم با هم جسم یابی کردیم. راستی رون تو مطمئنی که قبل از اینکه با ما بیایی فیلیکس فیلیسیس نخورده بودی؟
رون گفت: نه اما این خودش از فیلیکس هم قوی تر بود. کی فکرشو می کرد که یه مرگ خوار در حال دنبال کردن ما بخوره زمین احمقانه ست. اما من خدا رو شکر می کنم معجزه بود که تونستیم جون سالم به در ببریم. رون خودش را روی صندلی کنار هری ولو کرد. هری به او نگاه کرد از اینکه او را صحیح و سالم می دید که در کنارش نشسته بود بی نهایت خوشحال بود.
- هری چته؟ مثل اینکه از اینکه نزدیک بود دخلمون بیاد خوشحالی!
هری لبخندش را فرو خورد و گفت: اِ... نه... اصلا
رون پرسید: راستی هری چی شده که اومدی اینجا نکنه واست...
هری با عجله گفت: نه.
اما نگاه معنی داری به رون کرد. رون گفت: من که از بس دویدم خسته شدم میرم استراحت کنم. هری هرمیون شما نمی یاین بالا؟ هری گفت:باشه. چارلی گفت: فکر خوبیه منم باید به مامان و بابا خبر بدم بیرون موندن اصلا به صلاح نیست.
هری و هرمیون و جینی دنبال رون به طبقه ی بالا رفتند. جینی آهسته در را بست. رون پرسید چی شده که الان اومدین اونم باهم تا حالا نشده بود که ...
هرمیون جواب داد: ما واست نگران شده بودیم.
رون به هری نگاه کرد و گفت: رفیق نکنه بازم غیب بینی داشتی؟ نکنه فهمیده بودی که توی کوچه ی دیاگون چه خبره؟
هری گفت: نه... فقط... و سپس تمام خوابش را برای رون و جینی تعریف کرد. رون هر لحظه رنگ پریده تر و متعجب تر می شد و چشم های جینی هم مرتب میان هری و رون در نوسان بود. رون با حالتی مایوسانه و وحشت زده گفت: پس ... پس یعنی من می میرم؟ این یه... یه غیب بینی بوده آره من می میرم.
هرمیون با حالتی سرکوبگرانه گفت: البته که نه. این نمی تونه غیب بینی باشه چون اولا غیب بینی دقیقا همون موقع اتفاق می افته ثانیا دامبلدور گفته بود که ولدمورت راه ذهنشو به روی هری بسته.
- پس این چی می تونه باشه غیر از اینکه می گه من می میرم؟
هری و هرمیون هر دو با هم گفتند: تو نمی میری.
و همگی به جینی نگاه کردند او که کمی قرمز شده بود گفت: خوب... امیدوارم که چنین اتفاقی نیفته.
هری گفت: منظورت چیه که می گی امیدواری؟
- فکر نمی کنی که این یه پیش بینی باشه؟
هری به تندی گفت: نه.
اما رون با حالتی بکلی مایوسانه به طوری که هر لحظه انتظار می رفت پس بیفتد گفت: حق با اونه اون یه پیش بینی بوده من می میرم.
هری با عصبانیت گفت: حرف الکی نزن رون. از کی تا حالا من پیشگو شدم؟ تازه این روزها من هر شب کابوس می دیدم احتمالا این هم یکی از همون کابوس ها ست.

هري پاتر در شهر عشق

سال هفتم هاگوارتز تا هفته ای دیگر شروع می شد اما هنوز نامه ای از رون که هری را دعوت کرده باشد نبود فقط او هر بار برای هری خوراکی می فرستاد هرمیون هم فقط احوال او را می پرسید . هری دیگر داشت عصبانی می شد که نامه ای از هاگوارتز به دست هری رسید :
((آقای پاتر عزیز امسال هاگوارتز به دلایل مخفی بسته شده است .
و قطار هاگوارتز تا اطلاع سانویه حرکت نخواهد کرد .))

هری داشت دیوانه می شد یک روزکه درسلی ها بیرون رفتند هری تنها بود و به شومینه خیره شده بود که هرمیون از آن بیرون آمد . هری با خوشحالی به طرفش رفت .
هرمیون : سلام هری .
هری : سلام تو اینجا چیکار می کنی ؟
هرمیون:اومدم با خودم ببرمت به یه جای امن .
هری : کجا ؟ رون کجاست ؟
هرمیون : هری وقت زیادی نداریم برو چمدونت رو بیار .
هری با عجله چمدانش را آورد .
هری : حا لا کجا می ریم ؟
اما هرمیون جواب نداد و فقط مقداری پودر پرواز را به دست هری داد او را به طرف شو مینه حول داد.
هرمیون : هری بگو: دل دادگان.
هری : چی؟
هرمیون : هری خواهش می کنم بگو منم باید بیام وقتی رفتی همون جا وایسا به چیزی هم دست نزن تا میام .

هری: ( با فریاد ) : دلدادگان .
ناگهان هری خودرا در خانه ی زیبا یی دید که صورتی بود تمام وسایلش هم صورتی بود همه ی وسایل گویی او را صدا می زدند که به طرفشان بیاید به آنها دست بزند . هری بی اختیار به طرف یک ظرف صورتی رفت که خوشبختانه هرمیون آمد.
هرمیون : هری دست نزن .
هری برگشت و به هرمیون نگاه کرد
هری : چرا؟
هرمیون : هری نمی تونم بگم البته فعلا.
هری با عصبانیت به هرمیون نزدیک شد وگفت: چرا نباید بگی ؟
هرمیون اشک در چمهایش حلقه زد اما حرفی نزد
هری وقتی متوجه شد که چگونه حرف زده با شرمندگی گفت: ببخشید ولی منم حق دارم بدونم دارم کجا می رم.
هرمیون: می دونم همه رو برات توضیح میدم فقط یکم صبر کن.
و بعد دست هری را کشید او رابه سمت در برد . در را که باز کرد. هری تعجب کرد . زیرا به جای خانواده ی ویزلی چو و جینی رادید .
هری : خواهش می کنم بگو چه اتفاقی داره می افته ؟
هرمیون: هری از وسطه شون رد شو.
هری : چیداری می گی ؟
هرمیون دست هری را دوباره کشیدوبا کمال تعجب وقتی از بین چو و جینی گذشتند آنها غیب شدند و هرمیون با لا خره ایستاد.
هرمیون : ببین هری اینجا سرزمین عشق است یعنی یه جورای یه شهرجادویه. ببین دیدی که وقتی از دره قبلی ردشدیم تو کسا یی رو که عاشقشون بودی دیدی. من نمی دونم تو کیا رو دیدی ولی من ویکتور رو دیدم اما وقتی از کنارشون رد شدیم غیب شدن در واقع اونا روح بودن نه یه آدم واقعی . و بهت گفتم که توی قصر صورتی به چیزی دست نزی چون اگه دست میزدی تا ابد عاشق اون چیز می شدی.
هری : حالا چرا منو آوردی اینجا ؟
هرمیون : هری ولدو مورت داره دنبال تو می گرده تا حالا شانس آوردی که درسلی ها خونه بودن وبه این دلیل ولدومورت نتونست تو رو بکشه. و فکر کنم تو خوب می دونی که ولدومورت از عشق می ترسه چون تنها چیزی که ممکنه قدرتشو ازش بگیره
هری : من منظورت رو نمی فهمم.
هرمیون: ولدو مورت اگه به این شهرنزدیک بشه تمام قدرتشو ازدست می ده .
هری :یعنی من اگه اینجا باشم ولدمورت دستش بهم نمی رسه؟
هرمیون : تقریبا...
هری :یعنی چی تقریبا؟
هرمیون :هری مردم شهر عشق فقط به عشق و عاشقی فکر می کنن و نمیدونن که ممکنه خطری تهدیدشون کنه بخاطر همین هیچ محافظی برای شهر شون نذاشتن. و فقط پادشاه این شهرمی تونه چند تا طلسم محافظ برای شهرش به کار ببره که متا سفانه اجازه ی ورود به قصر شو نداریم تازه اون تنها چیزی که تو ذهنشه عشقه .
هری : یعنی راهی نیست؟
هرمیون : فقط یک راه هست که خیلی خطر ناکه.
هری : بگو
هرمیون : باید از 3 مرحله بگذری تا به راز شهر عشق پی ببری.اونوقت دیگه با رازی که داری می تونی هم خودتو و هم شهر رو نجات بدی.
هری : خب این کار و می کنم.
هرمیون : من نمی زارم .ممکنه بمیری.
هری : اینجوری هم ممکنه بمیرم .
هرمیون : آ خه هری ...
هری لحظه ای به او نگاه کرد
هری : هرمیون نگران نباش من می تونم .را ستی رون کجاست ؟
هرمیون : اگه اون می یومد از اونجایی که خیلی خنگه دست به چیزی می زد اون وقت باید جنازشو می آوردیم .
هری کمی خندید و بعد گفت : حالا باید از کجا برم؟
هرمیون : بایذ از اون در وارد شی .
هری : خب دیگه پس من میرم . خدا حافظ
و می خواست به طرف در برود که هرمیون دستش را گرفت و با گریه گفت: تور خدا نرو هری این مر حله ها خیلی سخته.
هری : هرمیون من برمی گردم اطمینان داشته باش .
وبعد لبخندی به او زد و به طرف در رفت وجودش را ترس فرا گرفته بود به در که نز دیک شد خود به خود باز شد ....

(ادامه دارد)

نویسنده : سارا جونه مرجان جون !

هری پاتر و باتلاق آمبریج

ادامه ...
دیگه روز دوشنبه فرا رسید و مدت صبر آمبریج هم به پایان رسید. دیگه وقتش بود ولی آخه چطور قرار بود که این بانوی افریطه به هاگوارتز بره . مشکلات بسیاری وجود داشت که عبارتند از : 1- وسط سال تحصیلی بود و امکان این که آمبریج با قطار به هاگوارتز بره وجود نداشت (تازه اگه هم وجود داشت فکرش غیر ممکن بود که دانش آموزان هاگوارتز یک افریطه ی گنده را در قطار بپذیرند و با او کنار بیایند !!! ) 2- امکان غیب یا ظاهر شدن در هاگوارتز وجد نداشت گر چه فاج از دامبلدور خواسته بود که فقط در ساعتی معین طلسم ضد غیب و ظاهر شدن را بردارد ولی آلبوس این کار رو نکرد و فقط در جواب گفته بود که تا زمانی که من رئیس این مدرسه هستم چنین کاری صورت نخواهد گرفت. ( ما هم می دانیم دامبلدور می ترسید که ولد... ببخشید اسمشو نبر اگر بفهمه که فقط برای چند لحظه این طلسم برداشته شده می تونست در همون چند لحظه آشوبی بر ضد هاگوارتزی ها برپاکنه و هری رو نابود کنه. )

3- پرواز نامرئی آخرین راه بود ولی آمبریج گفته بود که در شأن شخصیتی چون
من :دلورس جین آمبریج بازرس عالی رتبه هاگوارتز نیست که با پودر جادوئی جا به جا بشم . بعد از ساعت ها فکر توسط شورای انتقال ساحره ها و جادوگران به مکان های جادویی به این نتیجه رسیدند که دلورس باید توسط زبده ترین کارآگاهان قابل دسترس با روشهای مخفی و سری به هاگوارتز منتقل شود ولی باز هم مشکل وجود داشت و آنکه فقط کارآگاهانی در دسترس بودند که بسیار تازه کار بودند و دلورس هم تن خود را به این تازه کاران نمی سپرد. روز سه شنبه در راه بود ولی عابروی مادمازن خپل در خطر بود و به زودی مورد تمسخر مخالفانش قرار می گرفت.
فاج سراسیمه وارد شد و گفت دلورس تو باید با همراهی من و پرسی ویزلی به هاگوارتز بری و این مسئله باید مخفی بمونه چون مردم فکرای بد می کنن ؛ یه زن زیبا به همراه دو مرد جوان. ( سر عمر چقدرم آمبریج خپله خوشگله ).
بالاخره گروه حرکت کرد و بعد از چند ساعت به هاگوارتز رسیدند. در آنجا چند کارآگاه محافظ بودند و وقتی آمبریج اومد هیچ عکس العملی که از نظر آمبریج شایسته خودش باشد رو نشان ندادند.وقتی آمبریج وضع رو این طور دید خودشو این طوری معرفی کرد : دلورس جین آمبریج؛ معلم دفاع در برابر جادوی سیاه امسال هاگوارتز و زیر لبی زمزمه کرد البته به زودی بازرس عالی رتبه هاگوارتز !!

فصل 2 : ورود غیر منتظره
کارآگاهان با شک و تردید می خواستند در را باز کنند ولی یکی از آنها گفت که بهتر است ابتدا از پروفسور دامبلدور بپرسیم.
آمبریج گه صورتش گل انداخته بود جیغ کوتاهی زد و گفت : چی ؟ چرا حرف منو باور نمی کنید ؟ به چه جرئتی ؟!
چه طور می تونم به تو اعتماد کنم خانم گنده مخصوصاً حالا که اسمشونبر برگشته ؟
- خفه! اگر یه بار دیگه با دامبلدور اظهار هم عقیدگی کردی من اخراجت می کنم !
تو منو اخراج می کنی ؟ مگه تو کی هستی ؟
آمبریج که وقتی عصبی می شد لحن صدایش بسیار آرام می شد گفت : بله من از آلبوس می خوام و اونم این کارو می کنم . در ضمن شما کی هستین که منو بازجویی می کنید ؟
بلافاصله بعد از این سؤال آن شخص عجیب و غریب غیبش زد.
آمبریج که از تعجب دهانش مثل یه غار باز شده بود تا در باز شد وارد شد و درو محکم پشت سرش بست !!!!
به سمت سرسرای ورودی حرکت کرد (ولی نمی دانست باید کجا برود ولی مستقیم حرکت می کرد) در راهش به کلبه هاگرید رسید به طرف کلبه ی او رفت ولی وقتی با مغز ناقصش کمی قکر کرد دید که امکان ندارد دفتر مدیر هاگوارتز جادوگری با این عظمت این چنین جای کوچک و پر خطری بیرون از قلعه باشد بنابراین به سمت در ورودی به راه افتاد. وقتی به پله ها رسید فلیچ را دید و پرسید : این خانم کی باشن که این موقع وارد مدرسه شدن اونم بدون هیچ مدرک شناسایی ؟
آمبریج که از حرکت نگهبانان در اصلی هاگوارتز جا خورده بود و حالا هم فلیچ این طور به او صحبت کرده بود حسابی عصبانی شد و خودش را معرفی کرد. فلیچ هم از او عذر خواهی کرد و او را به سمت سرسرای اصلی هدایت کرد . بعد از این که فلیچ از آمبریج عذرخواهی کرد آمبریج به او گفت که در آینده ای نزدیک روزگاری خوش در هاگوارتز خواهی داشت.
فلیچ خیلی تعجب کرده بود ولی چیزی نگفت و در ته دلش احساسی خوشایند پیدا کرد. آنها تا دم در سرسرا حرف دیگری نزدند. آمبریج در سرسرا رو باز کرد و این باعث شد که دامبلدور گوش به زنگ بلافاصله آماده ی شلیک یه طلسم به سمت شخص تازه وارد شود ولی وقتی او هیگل قناص و گنده آمبریج را دید با تعجب فریاد زد : دلورس. (خیلی تعجب آور است ولی دامبلدور دلش از کینه خالیست انگار نه انگار که دو سه هفته پیش با آمبریج حرفش شده بود ) آمبریج هم لبخندی سر داد ولی از روی ناچاری گفت : آلبوس ! چقدر از دیدنت خوشحالم. دامبلدور به سمت آمبریج راه افتاد و او را در آغوش گرفت. آمبریج مانند یک وزغ سرخ شد ولی لبخندی زد و با دلمبلدور به سوی آن طرف سرسرا راه افتادند.وقتی به میز اساتید رسیدند هیچ کدام ار اساتید آمبریج را نشناختند و دانش آموزان هم مات و مبهوت مانده بودند.آیا امسال هم مانند سال چهارم مسابقه ای در پیش بود یا آمبریج شخصیتی بود که قرار بود درمورد وقایع سال قبا برای دانش آموزان توضیح بدهد ولی در میان این سکوت هری به رون و هرمیون گفت که من فهمیدم او کیست. او معلم دفاع در برابر جادوی سیاه امسال است که احتمالاً مثل سالهای گذشته دامبلدور اونو دعوت کرده.ولی هرمیون یکمی به خودش فشار آورد و بعد از اندکی مکث گفت : شاید ولی اگه این طور باشه که تو می گی هری چرا اون خانمه چند روز پیش که تازه اول ترم بود نیومد، هممون می دونیم که هر سال معلمای تازه وارد اول ترم میان یا با قطار می یان ولی این یکی فکر نمی کنم ولی ممکنه هنوزم حق با هری باشه. بالاخره پس از صرف دسر دامبلدور تمایل خود را برای توضیح دادن درمورد این مسئله نشان داد و پس از پاک کردن میزها با یک اشاره و کوبیدن دستانش به هم دیگر بلند شد تا حرفهایش را بزند و شروع به توضیح کرد : دوستان عزیز ! از آنجا که ما امسال معلم شایسته ای برای تدریس دفاع در برابر جادوی سیاه نیافتیم و همچنین معلمان پیشین هاگوارتز نیز میل همکاری با ما را نداشتند از وزارتخونه خواستیم تا معلم شایسته ای برای ما بیاید پس از بررسی ها و تحقیقات لازم توسط وزارت سحر و جادو خانم دلورس جین آمبریج برای این کار تعیین شدند و اگر درمود تأخیر ایشان می پرسید علت این است که وزارتخونه می خواسته بررسی هایش رو تکمیل کنه و بعد ایشون رو نزد ما بفرسته، متشکرم.(هممون می دونیم که علت نه اینی بوده که دامبلدور به بچه ها گفت و نه اونی بوده که آمبریج به دامبلدور گفته ) بلافاصله بعد از این سخنرانی کوتاه که به نظر می اومد آمبریج هم از بابت اون خوشحاله و هم عصبانی همهمه ای در سرسرا برپا شد . آمبریج به علت بررسی هایی که آلبوس ازش حرف زده بود بسیار عصبانی بود ولی مثل همیشه این عصبانیت رو با یه لبخند پوشاند. پس از چند دقیقه دامبلدور وقت پایان شب رو اعلام کرد. هری و رون و هرمیون هم برای حضور در اولین کلاس آمبریج که درست اولین کلاس روز بعدشان بود به سنت سالن عمومی رفتند تا حسابی در مورد این افریطه که هنوز چهره ی واقعی اش آشکار نشده بود صحبت کنند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط DracO MalfoY  |